تو را نمیبخشم

تو را نمیبخشم!

نه برای آزار و اذیت های مداومت!

نه برای معشوقه گرفتنت!

نه برای کرور کرور دروغ هایت!

نه برای نماندن پای حرف هایت!

تو را نمیبخشم!

بخاطر تمامِ کسانی که بعد از تو

نتوانستم ذره ای دوستشان داشته باشم!

——

نویسنده و منبع اصلی متن رو پیدا نکردم. وگرنه لینک میدادم.

جاناتان، مرغ دریایی

این هفته بعد از مدت‌ها شروع کردم به کتاب خوندن. کتاب جاناتان، مرغ دریایی، نوشته ریچارد باخ.

دارم سعی می‌کنم یه سری عادت‌های خوب تو خودم به وجود بیارم. اولین عادت خوب، هر ماه خوندن یه کتابه.

دوست دارم بیشتر توی وبلاگم بنویسم. حرفم نمیاد، ولی تلاشم رو می‌کنم.

با هم حرف بزنید

دیشب که از مترو اومدم بیرون، توی پیاده رو یه نفر بود که بلند بلند با خودش حرف می‎زد و بد و بیراه می‎گفت. دقت که کردم دیدم نه با موبایل حرف می‎زد و نه هندزفری تو گوشش بود. معلوم بود خیلی دلش پره و حسابی شاکیه. حدود ۸ دقیقه مسیرمون یکی بود. تند تند راه می‎رفت طوری که حدود ۲۰ قدم از من جلو افتاده بود. عابرایی که از کنارش رد می شدن برمی‎گشتن و نگاهی بهش مینداختن و بعد می‎رفتن. فکر می‎کردن دیوونه‎س. ولی دیوونه نبود. یهو ساکت شد و ایستاد. دور و برش رو با تعجب نگاه کرد. انگار که یهویی اونجا ظاهر شده باشه. گمونم داشت به این فکر می‎کرد که تو این مدت چی می‎گفته. چطوری به اونجا رسیده.

خوب که فکر کردم دیدم خود من هم خیلی وقتا نمی‎فهمم مسیر خونه تا مترو و مترو تا خونه رو چطوری طی می‌کنم. خیلی وقتا زیر لب با خودم حرف می‌زنم. شاید هم بعضی وقتا بلند بلند حرف زدم و نفهمیدم. شاید هم عابرایی که رد می‎شدن برگشتن و من رو نگاه کردن. شاید هم یک یا دو سال دیگه منم همینطوری بشم.


منبع عکس: +

هر کسی بخواهد می ماند، نخواهد می‌رود…

بچه‌تر که بودم، وقتی مهمان می آمد، مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند. فقط میخواستم بیشتر بمانند، دیرتر بروند، اصلاً نروند…
بعد مامان من را می برد به گوشه ای و می گفت هیچ وقت اصرار نکن، هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد، بیشتر هم می‌ماند.
مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود. اما من باز مهمان بعدی که می‌آمد می رفتم جلویش قِل می‌خوردم که بمان، دیرتر برو…
بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل می‌خوردم که بماند، آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم…
فهمیدم مامان راست می‌گفت. مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد. هر کسی بخواهد می ماند، نخواهد می‌رود…
حالا تو هی قِل بخور…
هی شیرین کاری کن…