۹۰۳

تا حالا شده از یه دوست یا آشنایی مدت زیادی خبر نداشته باشید، بعد یه مدت دیگه روتون نمیشه ببینیدش؟ الان من نسبت به این وبلاگ اینجوری شدم. البته باید اعتراف کنم یک ماه پیش اومدم چند خط نوشتم ولی وقتی روی دکمه‎ی «انتشار» کلیک کردم، متوجه شدم اینترنت قطع شده، بعد که دکمه Back مرورگر رو زدم صفحه انتشار بدون متن اومد بالا و چیزی که نوشته بودم رو نتونستم برگردونم.

تو این مدت اتفاقای خوب و بدی افتاد. خب زندگی همینه دیگه، نمیشه فقط منتظر انتفاقای خوب بود. یکی از اتفاقای بد این بود که مادربزرگم به رحمت خدا رفت. اتفاقای خوب هم این بود که سه تا کوچولو به جمع خانوادمون اضافه شد. دو تا برادرزاده و یه خواهرزاده.

دو هفته‎س که دارم رو برنامه نویسی اندروید هم کار می کنم، و برای شروع یه اپلیکیشن تقویم با نمایش مناسبتها و تعطیلات تونستم بنویسم. تجربه‎ی خوبیه.

چند روز پیش داشتم مطالب قدیمی وبلاگ رو مرور می‎کردم، متوجه شدم که اکثر مطالب شده شکایت از زمین و زمان و چس ناله* و غرغر. تصمیم گرفتم اینجا زیاد غرغر نکنم، البته شرایط نسبت به قبل خیلی فرقی نکرده ولی خب دیگه.

و آخرین چیزی که از این ۷ ماه غیبت به نظرم میرسه بگم، اینه که چند روز بعد از آخرین پستم اومدم تهران و با سه تا از دوستام همخونه‎ای شدم. دوباره برگشتم به زندگی مجردی، از مصائب اینطور زندگی فقط همینقدر بگم که امشب داشتم ظرفای دو ماه پیش رو می‎شستم!  اصن یه وضی.

پی نوشــــــــــت:

* این واژه چس ناله رو اولین بار تو وبلاگ دکتر دیدم. گفتم بگم که یه موقع مشمول قانون کپی رایت نشم 🙂

– برای عنوان مطلب چیزی به ذهنم نرسید. مثلا چی آخه؟ «بازگشت» یا «من برگشتم عزیزان»؟ همین که اومدم چند خط نوشتم خودش کار بزرگیه. دیگه پیدا کردن عنوان مناسب در توان من نبود.

حس

گاهی وقتا که از خیلی چیزا خسته‎م، دوست دارم مترو یا ماشینی که توش نشستم، هیچوقت نایسته. همیشه در حال حرکت باشه و به مقصدش هم نرسه. شاید آدم وقتی بهانه‎ای برای رسیدن نداشته باشه این حس رو تجربه میکنه.

هنوز به اینجام نرسیده

قبلا حتی حواسم به این هم بود که تو آرشیو وبلاگ یک ماه خالی نمونه. شده چرت و پرتی می‎نوشتم که همه‎ی ماه‎ها تو آرشیو باشن.

اما الان اوضاع فرق کرده. حتی نمی‎تونم تو حال خودم باشم. البته فعلا از این وضعیت ناراضی نیستم. باید زمان بگذره تا ببینم کی به اینجام می‎رسه؟ (اسمایلی آدمی که میگه: «دیگه به اینجام رسیده.»)

پی نوشــــــــــت:

  • اوضاع کار بد نیست فعلا، ولی اوضاع سرکار رفتن بسیار وخیمه. روزی ۵ تا ۶ ساعت تو راه کار و خونه‎ام و این آزاردهنده‎س.

مالیخولیا

مالیخولیا

آخر فیلم معلوم نیست که سیاره‎ی مالیخولیا به زمین برخود میکنه یا نه. کلیر امید داره جای دیگه‎ای غیر از زمین برای زندگی وجود داشته باشه. جاستین خواهرش میگه: «زمین پر از شرارته. نیازی نیست براش غصه بخوریم. هیچکس دلش براش تنگ نمیشه.»

اگه این روزا هم یه سیاره‎ای، شهاب سنگی، چیزی بخوره به زمین و همه رو پودر کنه، فکر نکنم کسی دلش برای زمین و آدماش تنگ بشه.


پی نوشـــــــــت:

  • فیلم مالیخولیا موسیقی فوق‎العاده‎ای داره. همچنین 8 دقیقه‎ی اول فیلم بی‎نظیره.

وبلاگ نویسی زنده

مدتیه که تو واحد فناوری اطلاعات سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران به عنوان Sharepoint Developer مشغول به کار شدم.

دوشنبه‎ی هفته پیش سازمان تو 40 تا از فرهنگسراها و خانه‎های فرهنگ همایشی برگزار کرد برای تجلیل از مادران شهدای گمنام. سایت همایش برای پوشش وقایع مراسمِ در حال برگزاری بخش وبلاگنویسی زنده رو راه اندازی کرده بود و همه‎ی بچه های واحد درگیر پخش زنده و وبلاگنویسی مراسم بودن. جایی که من باید پوشش زنده وبلاگنویسی میدادم همایش خانه فرهنگ مشق بود در خیابان استاد معین.

البته به نظر من نتیجه همزمان و نهایی شاید خیلی شبیه وبلاگ زنده نباشه و شاید اهدافی که معمولا در وبلاگنویسی زنده دنبال اون هستن محقق نشد، اما در این زمینه، این اتفاق یک تجربه خیلی خوب بود برای من.


پی نوشــــت:

  • از اتفاقاتی که در حاشیه‎ی این همایش برای من افتاد این بود که موفق شدم بعد از باز شدن در واگن مترو به عنوان اولین نفر خودم رو به پله برقی برسونم. این موفقیت رو مدیون افرادی هستم که پشت من میدویدن و من هم برای اینکه زیر این جمعیت له نشم می‎دویدم 😀
  • از فرمایشات اینجانب هنگام عزیمت به منطقه همایش: «یه وبلاگنویسیِ خوب یه وبلاگنویسیِ مُرده‎ست»

بی …

تو این فکربودم یه مطلب چند خطی بنویسم، دیدم یکی از دوستان کل چیزایی که می‎خواستم بگم رو تو یه جمله خلاصه کرده: «مرگ تدریجی یعنی گذر عمر، در حالیکه براش برنامه نداری.»

حرفی نیست جز لایکی که به این جمله تعلق گرفت.


* از اونجایی که ممکنه سازمانهای جاسوسی دنبال این دوست ما باشن، از درج اسمش معذورم 🙂

خاطره انگیز

morghe-felfeli

دیروز یکی از پیجای فیس بوک عکس بالا رو گذاشته بود. عکس جلدِ خاطره انگیزترین کتابی که تا حالا داشتم.

داستان از این قرار بود که یه نفر مرغ حسنی رو می‎دزده و حسنی هم در تعقیب دزد از چندتا از شهرهای ایران می‎گذره تا سرانجام مرغش رو پس می‎گیره.

تو یکی از صفحه‎های کتاب عکس یه کلوچه کشیده بودن (یادم نیست سوغات کدوم شهر بود)، این عکس چنان تاثیری روی من گذاشت که تا مدتها به کلوچه‎ها با توجه به اون امتیاز می‎دادم. کلوچه‎های زنجبیلی دستپخت مادربزرگم بالاترین امتیاز رو داشتن.

این عکسه خیلی نوستالژیک بود! حالمو عوض کرد. (اسمایلی آدمی که شوری در دل دارد)

پی نوشــــــت:

اسم بچه‎هه دقیقا یادم نیست. مثل همیشه حتما حسنی بوده.