بهانه گیر اخمو

سیزده بدر رفته بودیم کنار رودخونه. در آخرین دقایق برادرزاده‎ام افتاد تو آب. بعد که درش آوردیم و لباساشو عوض کردیم بهانه آورد و گریه و زاری کرد که من شرت می‎خوام و شلوار بدون شرت نمی‎ پوشم! حالا یکی بیاد به این بچه بفهمونه که الآن شرت از کجا بیاریم! فقط شانس آوردیم که یه بچه دیگه اونطرف تر همین وضعیت براش پیش اومده بود. ما هم از فرصت استفاده کردیم و گفتیم اون بچه هم شرت نپوشیده! ببین اصلا گریه نمیکنه!

یعنی یه الف بچه همه رو کلافه کرده بود!

یه سوتی کوچولو

حدود دو ماه پیش بود که یه هارد 500 ساتا خریدم. بعد که ویندوز نصب کردم متوجه شدم سرعت انتقال داده ها روی این هارد خیلی پایینه و cpu رو به شدت در گیر می کنه. فکر کردم به خاطر سرعت پایین cpu این اتفاق می افته. دیگه داشتم قانع می شدم که کل کامپیوتر رو عوض کنم. اما دیروز روی سی دی مادربورد یه درایور دیدم در مورد ساتا. تیری در تاریکی انداختم و نصبش کردم. سرعت حالا خوب شده. این خندانک هم دقیقا حال من رو موقعی که فهمیدم مشکل چیه نشون میده:

 عجب سوتی ای دادم. دو ماه زجر کشیدم با این سرعت. وقت گرفته بودم دو دقیقه طول می کشید تا ویندوز بالا می اومد! جا داره اینجا صورتم رو شطرنجی کنن! 

دروبین مخفی صداوسیمایی

دو نفری رفتن مردم رو سوژه کنن. اولی میره به ملت میگه «آقا من یه واحد خون می خوام برای پدرم. بیمارستان گفته باید یه واحد خون بدی تا یه واحد خون از نوع خون پدرت رو بدیم. خون من نمیشه. اگه ممکنه میشه یه لطفی کنید همراه من بیاید بالا خون بدید؟»

خوب اگه طرف راضی می شد بیاد بالا که هیچی. بهش می گفتن شما در مقابل دوربین مخفی هستی… و می پرسیدن چرا کمک کردی و از این حرفای بشر دوستانه.

ولی اگه طرف راضی نمی شد یا می خواست بپیچونه اون یکی که اونطرفتر ایستاده بود و اتفاقا شناخته شده بود توی تلویزیون، میومد جلوشو می گرفت و می گفت: «آخه آقا چرا قبول نمی کنی؟ بنده خدا مگه چی می خواد؟ یه واحد خون… خوب چرا نمیری خون بدی؟ بگو آخه چرا؟؟؟» خلاصه با زور می فرستادنش بالا که خون بده! بعدش می گفتن شما در مقابل دوربین مخفی هستی… و ازش می پرسیدن چرا کمک نکردی!

آخه به تو چه آدم فضول!  شاید طرف یه مشکلی داشته که نخواسته خون بده، حالا تو باید جلو دوربین هی سوال بپرسی؟

دوربین مخفی ساختن برا ما!

سیزدهمون بدر شد

خوب سیزدهمون هم به خوبی و خوشی بدر شد. اما چیزهایی که همیشه تو روز 13 فروردین اتفاق می افتن:

یکی از بوهای آشنایی که همیشه در انتهای این روز به مشام میرسد بوی دود آتشی است که روی لباسها نشسته.

یکی از صحنه های همیشگی که در کنار رودخانه می توان مشاهده نمود دخترانی هستند که در حال گره زدن سبزه و انداختن آن به آب می باشند.

شبهای 13 فروردین یکی از آرامترین شبها در خانه است. همه خستن و زود می خوابن.

احوالات اینجانب

اولین بار با بلاگفا شروع کردم. بعد از یکسال وبلاگم رو حذف کردم و رفتم به میهن بلاگ. در میهن بلاگ فیلتر شدم و بعد مسدودم کردن. موفق شدم مطالبم رو به بلاگها منتقل کنم، ولی بلاگها مشکل زیاد داره و حدود دو هفته اس که با راه اندازی شبکه اجتماعی اش با اشکالات زیادی روبرو شده و از آنجایی که من گاهی اوقات یهو به سرم میزنه چیزی بنویسم، تصمیم گرفتم به سیستم بلاگ اسکای بیام که به نظر میرسه پایدارتر از بلاگهاست و کمتر با مشکل مواجه شده.

به هر حال نمی دونم اینجا موندگار هستم یا نه، ولی در این مدت مطالبم رو اینجا می نویسم. شاید هم از بلاگ اسکای خوشم اومد و موندم همینجا.

اینجا هم آرشیو نوشته های قبلی من است از آبان 88 .