می‎خوام سعی کنم تا این چوب خط لعنتی سیاه می‎شه از زندگی لذت ببرم. حالا هرجا که باشم فرقی نمی‎کنه. لذت اجباری برای یه زندگی اجباری…

15 پاسخ به “لذت”

  1. میگن یه یارویی بوده، بعد هر وقت زنش میومده سر سفره غذا بخوره میگفته: «اگه میدونستی چقدر میزنمت، نمیخوردی!» بعد وقتی دست میکشیده میگفته:‌ «اگه میدونستی چقدر میزدمت، میخوردی!» خلاصه کلا غذا رو زهر مار میکرده برا زنش.
    نمیدونم چقدر ربط داشت حالا به مساله، ولی تو هم شدی همون مرد ِ که البته نقش زن ِ رو هم خودت بازی میکنی. هی با فکر کردن به اون روزی که باید بری پا بچسبونی و دستور مافوق بشنوی و صبح زود از خواب بیدار شی و سینه‌خیز بری و پامرغی، داری الانت رو خراب میکنی.

    پ.ن: کیف کردی چطور غیرمستقیم همه چی رو کشیدم جلو چشمت؟! :دی

    1. خب میدونی خوشبختانه یا بدبختانه خیلی وقتا آدم به هر وضعیتی که توش باشه عادت میکنه. این چزایی هم که کشیدی جلوی چشمم 🙂 خب بهش عادت کردم دیگه. مسئله ای که هست اینه که یک سال و نیم باید جوری بگذره که نمی خواستم. خیلی چیزها هم متوقف شده برام، و این خیلی بده …

    1. مجید اینجا
      مجید اونجا
      مجید همه جا 😀
      تقصیر من نیست خب، این به ترتیب الفبا مرتب میکنه 🙂 میشه به جای یه روزی اسم وبلاگتو بذاری 1روزی که این مشکل حل بشه 😀

        1. خب بله! من پیوند ها رو میگم دکی !
          این چه حروف الفباییه که پ (پارسی سافت) اومده اون آخر بعد از ه (هفت سون) ، منم اول فکر میکردم حروف الفباست ولی نیست که!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.