چوب خط به خط سوم رسیده. همه روزها شبیه هم شده: کلاس و مرخصی یا کلاس و نگهبانی. به همه چیز فکر می کنم جز کلاس و درس و امتحان. به اینکه من و هزاران نفر دیگه اینجا چه می کنیم؟ این که وضعیت می تونست از این هم بدتر باشه و یا شاید هم بهتر. به این که قدر زمان رو بدونم (احساس می کنم نشسته ام و گذر زمان را می نگرم). به روزهای گذشته و روزهایی که هنوز نرسیده فکر می کنم. زندگی در حال من سخته. این فکرها  هیچ وقت تموم نمیشه.

دیروز رفتیم مسجد، حمام و بازار وکیل. مسجد جامع عتیق رو هم رفتیم ببینیم که راه رو گم کردیم و نشد! ارگ کریمخانی رو هم که قبلا رفته بودیم همون نزدیکیهاست و بنای زیبا و جالبیه.

درخت توت در سطح شهر و پادگان زیاده و ما هم از فرصت استفاده کردیم و تا حالا تا می تونستیم خوردیم. درخت نارنج هم زیاده که البته به کار ما نمیاد. تا ده روز دیگه هم بهمون مرخصی میاندوره میدن که از الان لحظه شماری می کنم برای اون چند روز.

دیگه اینکه شاید پست بعدی رو از خونه بفرستم.

3 پاسخ به “این روزها که می‎گذرند…”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.