اگه زمان برمیگشت عقب، بعضی کارها رو نمیکردم، بعضی حرفها رو نمیزدم، بعضی فکرها رو میریختم دور…

اگه یه غول چراغ جادو بهم میگفت آروز کن، ازش میخواستم منو برگردونه به 5 سال پیش، نه فقط منو، همه چیزو…

امشب همینجوری (یا شاید برای تنوع) داغونم، یه جور داغون شدگی دوست داشتنی.

11 پاسخ به “خط خطی”

    1. مطمئن باش که من قصد نداشتم که نظرت رو عوض کنم و الان هم نمیخوام خطبه بخونم براش :دی، ولی دوست دارم بدونم تو هم بعد از دیدن این فیلم دچار عدم قطعیت شدی یا فقط من مریضم؟ :دی

      1. گذشته رو که نمیشه کاریش کرد، اما با دیدن این فیلم آدم به این فکر میکنه که الآن (که گذشته‎ی آینده‎س) و کارهایی که تو این لحظه انجام میشه، چه اثر پروانه‎ای‎ی روی آینده داره؟ ممکنه که این اثر کوچیک بعدها طوفانی به پا کنه؟
        خوبیش اینه که مثل تو فیلم نمیشه مسیرها و نتیجه‎های مختلف رو دید، وگرنه حتما روانپزشک لازم میشد آدم. :دی
        بدیش هم اینه که، فقط تصمیمات خود آدم نیست که تو این اثر گذاشتنها موثره.

        1. واقعیتش رو اگه بخوای، من اینقدر آگاهانه خودم به خودم ضربه زدم که دیگه نیازی به تصمیم‌های بقیه نیست :دی. پیشنهاد میکنم هم دیگه به این مسئله که سرانجام تصمیم‌هات چی میتونه باشه خیلی فکر نکنی، حس کردی درسته انجام بده و همیشه امید داشته باش که همه‌ی شرایط به نفع توئن. اون فکر مثل یه سیاهچاله‌س.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.