هر کسی بخواهد می ماند، نخواهد می‌رود…

بچه‌تر که بودم، وقتی مهمان می آمد، مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند. فقط میخواستم بیشتر بمانند، دیرتر بروند، اصلاً نروند…
بعد مامان من را می برد به گوشه ای و می گفت هیچ وقت اصرار نکن، هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد، بیشتر هم می‌ماند.
مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود. اما من باز مهمان بعدی که می‌آمد می رفتم جلویش قِل می‌خوردم که بمان، دیرتر برو…
بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل می‌خوردم که بماند، آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم…
فهمیدم مامان راست می‌گفت. مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد. هر کسی بخواهد می ماند، نخواهد می‌رود…
حالا تو هی قِل بخور…
هی شیرین کاری کن…

من دیگه هیچوقت پیدا نمیشم!

من هیچوقت از گم شدن نترسیدم، من از پیدا نشدن میترسم! بچه که بودم، برای اینکه بفهمم کیا دوستم دارن میرفتم یه گوشه قایم میشدم و صدام در نمیومد؛ انقدر اونجا می‌موندم تا که خسته میشدم و خودم از پناهگاهم بیرون میومدم! اینکه کسی دنبالم نگشته بود خیلی سخت بود، اما اینکه حتی کسی متوجه نبودنم نشده بود، بیشتر عذابم می‌داد.

هنوزم که هنوزه هر چند وقت یه بار، همه چیو میذارم و میرم، هنوزم امید دارم به اینکه بالاخره یه نفر پیدا میشه که نبود من به چشمش بیاد و بخواد که منو پیدا کنه ولی… این روزها دیگه نمیرم یه گوشه قایم بشم تا کسی بیاد و پیدام کنه؛ آخه کسی که دور خودش دیوار میکشه منتظره یه نفره تا بیاد و این دیوارها رو بشکنه و نجاتش بده اما من از منتظر بودن خسته‌ام، من میون یه عالم آدم که هیچکدوم منو نمیشناسن، نشسته‌م و میخندم و حرف میزنم و تنهام. من خیلی وقته گم شدم، من دیگه هیچوقت پیدا نمیشم!

مانلی آوین

حرف بزن

یه وقتایی نیاز داری با یکی حرف بزنی، نه موضوع حرفات برات مهمه و نه آدمش، فقط دوست داری یه نفر حرفات رو بشنوه، وقتی هم که کسی رو پیدا نمیکنی حرفات میش نوشته هایی که جاشون توی دفتر خاطراته. از همون دفتر خاطره هایی که یه کلمه عبور روش میذاری تا فقط خودت بعدا بخونیش.

امیدوارم بعدها که این نوشته های رمز دار خاطرات رو میخونم حس و حالم بهتر از الان باشه

حرف سرد

مادر بزرگ می گفت حرف سرد، مِهر گرم رو از بین می بره. راست می گفت، حرف سرد حتی وسط چله تابستان هم لرزه می اندازد به تن آدم، چه رسد به این روزها که هوا خودش اندازه کافی سرد است.

بگذارید به حساب پندهای پیرانه در میانسالگی، اما حقیقت دارد که حرف سرد، مِهر گرم رو از بین می بره. حرف های سردمان را قایم کنیم در پستوی دل. همان جا کنار قصه هایی که برای نگفتن داریم.

پی نوشت

  • مدتی که اینجا چیزی ننوشتم مشغول سر و سامون دادن به کاری بودم که نتیجه‌ش شد این سایت. بعدا بیشتر در موردش حرف می‌زنم.
  • اسم نویسنده مطلب رو نمیدونم کیه. مطلب رو از یکی از گروه‌های تلگرامی کپی کردم.

خونه‎ی جدید

یک ماه پیش نقل مکان کردم به خونه‎ی جدید، با پسرداییم احسان یه خونه شصت متری اجاره کردیم. نسبت به قبل به محل کارم نزدیک‎تره و محیطش هم آروم‎تره.

تو یک ماه اخیر با آدمای جدیدی آشنا شدم، تجربه خوبی بود برام. بهترین نتیجه‎ش این بود که خودم رو بیشتر شناختم، اصن تا حالا خودم رو اینطوری ندیده بودم.

هنوز دارم آهنگ‎های شاد گوش می‎کنم. متن‎های شاد میخونم و سعی می‎کنم زیاد تنها نباشم و تو هر جمعی هستم بگم و بخندم. نتیجه‎ی این کار تا الان که خوب بوده.

مدتیه که کارهام بدجوری به هم گره خورده و قورباغه ها اونقدر بزرگ شدن که نمیدونم کدومشون رو اول قورت بدم. برای آخر این هفته یکیشون رو انتخاب کردم امیدوارم زیاد دست و پا نزنه تا راحت قورتش بدم.

 

پی نوشــــــــت:

  • اینکه موضوع این پست مثل جیگر زلیخا تیکه تیکه‎س، یه دلیلش اینه که خیلی وقته پست نذاشتم و حرفام زیاده و دلیل دیگه‎ش هم اینه که این مدت اونقدر مطلب تو گروه‎های وایبر و تلگرام کپی پیست کردم، تنبل شدم نوشتنم نمیاد.

رژیم

یه ماهه که با ساسان یکی از هم‎خونه‎ای‎هام یه رژیم غذایی فشرده رو شروع کردیم. البته فشردگیش دست خودمونه. برنامه اینه که فقط شام نمی‎خوریم. در طول روز خوردن غذا آزاده. هر کدوممون یکی از شلوارهایی که اندازمون نبود رو انتخاب کردیم و نقطه‎ی توقف رژیم رو گذاشتیم وقتی که این شلوارها اندازمون شد. الان با خودم میگم چرا یه شلوار گشادتر رو انتخاب نکردم؟

از اونجایی که میزان فشردگی برنامه دست خودمونه، روزهای تعطیل رژیم رو هم تعطیل میکنیم! الانم داریم تدارک شام می‎بینیم.

از این پست باید نتیجه بگیریم که بدون برنامه رژیم نگیریم. البته ناگفته نماند که اون شلوار داره کم کم اندازه‎م میشه.

۹۰۳

تا حالا شده از یه دوست یا آشنایی مدت زیادی خبر نداشته باشید، بعد یه مدت دیگه روتون نمیشه ببینیدش؟ الان من نسبت به این وبلاگ اینجوری شدم. البته باید اعتراف کنم یک ماه پیش اومدم چند خط نوشتم ولی وقتی روی دکمه‎ی «انتشار» کلیک کردم، متوجه شدم اینترنت قطع شده، بعد که دکمه Back مرورگر رو زدم صفحه انتشار بدون متن اومد بالا و چیزی که نوشته بودم رو نتونستم برگردونم.

تو این مدت اتفاقای خوب و بدی افتاد. خب زندگی همینه دیگه، نمیشه فقط منتظر انتفاقای خوب بود. یکی از اتفاقای بد این بود که مادربزرگم به رحمت خدا رفت. اتفاقای خوب هم این بود که سه تا کوچولو به جمع خانوادمون اضافه شد. دو تا برادرزاده و یه خواهرزاده.

دو هفته‎س که دارم رو برنامه نویسی اندروید هم کار می کنم، و برای شروع یه اپلیکیشن تقویم با نمایش مناسبتها و تعطیلات تونستم بنویسم. تجربه‎ی خوبیه.

چند روز پیش داشتم مطالب قدیمی وبلاگ رو مرور می‎کردم، متوجه شدم که اکثر مطالب شده شکایت از زمین و زمان و چس ناله* و غرغر. تصمیم گرفتم اینجا زیاد غرغر نکنم، البته شرایط نسبت به قبل خیلی فرقی نکرده ولی خب دیگه.

و آخرین چیزی که از این ۷ ماه غیبت به نظرم میرسه بگم، اینه که چند روز بعد از آخرین پستم اومدم تهران و با سه تا از دوستام همخونه‎ای شدم. دوباره برگشتم به زندگی مجردی، از مصائب اینطور زندگی فقط همینقدر بگم که امشب داشتم ظرفای دو ماه پیش رو می‎شستم!  اصن یه وضی.

پی نوشــــــــــت:

* این واژه چس ناله رو اولین بار تو وبلاگ دکتر دیدم. گفتم بگم که یه موقع مشمول قانون کپی رایت نشم 🙂

– برای عنوان مطلب چیزی به ذهنم نرسید. مثلا چی آخه؟ «بازگشت» یا «من برگشتم عزیزان»؟ همین که اومدم چند خط نوشتم خودش کار بزرگیه. دیگه پیدا کردن عنوان مناسب در توان من نبود.