کم حافظه

امروز داشتم با یه نفر در مورد انتخابات مجلس صحبت می‎کردم، می‎گفت باید به دولت کمک کنیم و به نماینده‎هایی رای بدیم که تقریبا همسو با دولت باشن و چوب لا چرخشون نکنن. کم کم داشتم قانع می‎شدم که یاد انتخابات قبلی افتادم:

«حقیقتش اینه که تو انتخابات قبلی تمایلی برای رای دادن نداشتم و درانتخابات بعدی هم همینطور، مگر اینکه معجزه‎ای چیزی اتفاق بیفته (که بعید می‎دونم).

اون موقع با توجه به وضعیتی که تو پادگان داشتیم مجبور شدیم رای بدیم (نمی‎دونم، شایدم مجبورمون کردن) گفتن که ساعت 8 صبح تو پادگان باشید، مرخصی‎ها لغو شده بود و سربازهای بومی هم اومدن پادگان، تا بعد از رای گیری هم اجازه خروج نداشتیم. بعد هم تا ساعت 3 بعد از ظهر منتظر موندیم تا صندوق بیاد تا به وظیفه‎ی شرعی و ملی و مهمتر از همه وظیفه‎ی سیاهی لشگری‎مون عمل کنیم.»

اینا رو نوشتم چون احساس می‎کنم کم حافظه شدم، شاید یه روزی به دردم خورد.

 

پی نوشت باربط:

کلا یکی از وظایف مهم آدم تو سربازی سیاهی لشگر بودن توی مراسم مختلفه.

پی نوشت بی ربط:

شایدم یه روز آدم از خواب بلند شه، بفهمه هرچی که تا الان دیده خواب بوده. بعدشم متوجه بشه دنیای واقعی خیلی کثیف‎تر از دنیای تو خوابشه.

کارت پایان سربازی

کارت پایان خدمت بالاخره اومد در خونه! یعنی آوردنش.

یه کاغذ هم تو پاکت همراهش بود، روش نوشته «لطفا در حفظ و نگهداری کارت کوشا باشید.» مرد حسابی دو سال وقت تلف کردم برای این کارت، معلومه که کوشا هستم 🙂

کارت رو گذاشتم تو اعماق کشوی میز دست کسی بهش نرسه! اصن باید بذارمش توی یه گاوصندوق خفن مثل فرمول کوکاکولا ازش مراقبت کنم :دی

توفیق اجباری

تو پادگان شرکت در نماز جماعت و گه گاه نماز جمعه اجباری بود. تو ماه رمضان هم جلسه روخوانی قرآن بود و هر روز یک جزء قرآن خونده می‎شد که اتفاقا این هم اجباری بود. به این موارد سخنرانی‎های مختلف که اکثرا سخنران‎ها از خارج پادگان بودن و مراسم‎های مختلف مثل عزاداری و … هم اضافه کنید.

وقتی که این مراسم‎ها تو وقت اداری بود و مسئولین یگان حاضر بودند معمولا مسجد پر می‎شد.1

وقتی هم که مسئولیت یگان با ما بود (به عنوان نگهبانی)، ما باید سربازها رو می‎بردیم مسجد. بعضی از افسرا2 بودن که به خاطر نرفتن به مسجد اضافه خدمت می‎خوردن!

برای نماز مغرب و عشا که کمتر مسئولی تو پادگان بود و زور اونهایی هم  که بودند نمیچربید به سربازا، کمتر از سی درصد جمعیت حاضر نماز می‎خوند و بقیه که به اجبار تو مسجد بودن فقط می‎نشستن و نگاه می‎کردن.

فکر کن 17 ماه هر روز همین کار رو تکرار کنی و تو دلت بگی: خب اجبار برای چی؟

——————————

1) البته میشه گفت یک سوم سربازها تو اینجور مراسمات می‎خوابن! و خب بعضی از سخنران‎ها هم شاکی می‎شدن که شما چرا می‎خوابید؟
2) تو ارتش سربازای با مدرک لیسانس و بالاتر میشن افسر ( که البته بیشتر مهندس صداشون می کنن)

پی نوشــــــــــــــــــت:
کلا می خواستم بگم که من ندیدم با این روش اجباری نمازنخونها نمازخون بشن و از اینجور حرفا. البته این رو خودشون هم میدونن صد درصد.

پی نوشــــــــــــــــــت بی ربط:
تا چشم رو هم گذاشتیم ماه رمضون هم تموم شد. عیدتون مبارک!

پایان دوره

دیروز موفق شدم بیست روز مرخصی پایان دوره بگیرم و بیام خونه. دیشب تو اتوبوس دهنم سرویس شد. خوابم که نمی برد هیچ، یه پیرزنی هم صندلی عقبی نشسته بود و هی غر می‎زد و تو مخ بود کلا. کولر روشن بود می‎گفت سرده، خاموشش که می‎کردن می‎گفت گرمه. بعد از صندلی ایراد گرفت که چقدر کوچیکه. آخر سر هم که داشت می‎رفت از درد پاهاش شکایت می‎کرد.

یه چیز خوب که قرار بود اتفاق بیفته به خاطر یه اتفاق بد اتفاق نیفتاد! 🙁 و من موندم تو کار خدا… آخه چرا اذیت می کنی خدا؟… هااااان؟

تا 18 تیر هستم و بعد برمی‎گردم پادگان برای کارای تصفیه حساب. 🙂

دوباره پادگان

من امروز میرم گرگان و انشالله اگه مشکلی پیش نیاد، 28 خرداد مرخصی پایان دوره رو می‎گیرم و برمی‎گردم خونه. این 10 روز مرخصی کجا و اون 10 روز توی پادگان کجا :/

ای تو اون روحت…

… سربازی …

کاری که 14 ماه پیش می‎تونستم انجامش بدم هنوز هم انجام نشده. در عوض تو این مدت مشغول کارای بی ارزش بودم، شاید بشه گفت بهترین چیزی که یاد گرفتم این بود که یه نامه اداری رو چطوری رونوشت می‎کنن به یه قسمت دیگه!

احساس می‎کنم تا بوده همین بوده و تا هست همین هست، انگار تمام عمرم تو همین شرایط بودم، به زحمت چیزی از قبل یادم میاد. فکر می‎کنم این زمان طوری کش اومده که سر و تهش هیچ معلوم نیست. با خودم می‌گم: اصلا یادت هست اولین شبی رو که تو پادگان خوابیدی؟ واقعا 14 ماه پیش بود؟