ده فرمان

ده فرمان “ریچارد داوکینز” برای زندگی بهتر:

  1. با دیگران کاری نکن که نمی‎خواهی با تو بکنند.
  2. بکوش تا هیچ گاه آسیبی به کسی وارد نکنی.
  3. با دیگر انسان ها، موجودات زنده و کل جهان با عشق، صداقت، وفا و احترام رفتار کن.
  4. از تبهکاری چشم نپوش و از اجرای عدالت دریغ نورز، اما همواره آماده باش تا فرد بدکاری را که به بدی خود اذعان کرده و صادقانه پشیمان است ببخشی.
  5. زندگی‎ات را با حس شادی و شگفتی پی گیر.
  6. همواره بکوش چیزهای تازه بیاموزی.
  7. همه چیز را بسنج، همواره باورهای خود را با واقعیت باز آزما و آماده باش حتی عزیزترین باورهایت را هم که با واقعیت نمی‎خواند کنار نهی.
  8. هرگز به دنبال سانسور کردن خود یا دوری جستن از مخالفانت نباش همواره به دیگران حق بده تا مخالف تو باشند.
  9. عقاید خود را مستقلاً و بر مبنای خرد و تجربه خود برگزین، نگذار دیگران تو را به پیروی کور کورانه بکشانن.
  10. همه چیز را به پرسش بگیر.

+

روزگاری دزدها هم با شرف بودند

به ایمیلی که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید:

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند: چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند. و من دزد مال او هستم، نه دزد دین. اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال ،خللی می یافت، آن وقت من دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

پی نوشت:

ما که دزد نیستیم، ولی خیلی وقتها انصاف هم نداریم.

ندیم بادمجان

روزی سلطان محمود گرسنه بود و غذایی خواست. از آن‌جا که مهیا کردن غذاهای دیگر، طول می‌کشید، فوراً بورانی بادمجان آماده کردند و آوردند. سلطان بادمجان را خورد و او را خوش آمد. پس گفت: «الحق که بادمجان غذایی نیکوست.»

ندیمی که آن‌جا بود،‌ مدتی دراز در وصف بادمجان و خواصش سخن گفت و سلطان همچنان می‌خورد. تا این‌که سیر شد و گفت: «بادمجان غذایی تلخ و مضر است.» 

آن ندیم باز لب به سخن گشود و این بار دیر ‌زمانی از مضرات بادمجان گفت. سلطان متعجب شد و گفت: «ای مردک، تو نبودی که در خواص بادمجان‌ها سخن گفتی؟» 

ندیم گفت: «ای سلطان، من ندیم توام نه ندیم بادمجان. باید چیزی گویم که تو را خوش آید، نه بادمجان را.»

این متن را چند روز پیش از اینجا خواندم. سعی کن همیشه ندیمِ خودت باشی.

چطور مرشد عرفان شدید؟

چطور مرشد عرفان شدید؟

یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم چه کنم. مردی از راه رسید و جلوی من ایستاد. خواستم از جلو من کنار برود، دستم را تکان دادم. او هم همین کار را کرد. فکر کردم چه بامزه! حرکت دیگری کردم و او هم از من تقلید کرد. شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگویی انجام دادیم.

مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود.

چند هفته گذشت، از او پرسیدم:«استاد بگو چه کار باید بکنم؟» او پاسخ داد:«اما من فکر می کردم تو مرشدی!»

ملا نصرالدین دروغگو

یک روز ملانصرالدین دست بچه ای را گرفت و به دکان سلمانی برد. به سلمانی گفت: من عجله دارم، اول سر مرا بتراش ، بعد هم موهای بچه را بزن.

سلمانی سر او را تراشید. ملا کلاهش را بر سر گذاشت و گفت: تا موهای بچه را اصلاح کنی برمی گردم. سلمانی سر بچه را هم اصلاح کرد ولی خبری از آمدن ملا نشد. به بچه گفت: چرا پدرت نمی آید؟ بچه جواب داد: او پدرم نبود. سلمانی گفت: پس کی بود؟ بچه گفت:مردی بود که درکوچه به من گفت بیا دونفری برویم مجانی اصلاح کنیم!

پی نوشت باربط:
* هر چند ملا زرنگ بازی درآورده، ولی دروغ گفته، درووووغ.
* علاوه بر اینکه ملا دروغگوست، از بچه هم استفاده ابزاری کرده.
پی نوشت بی ربط:

* می خواستم بگویم از حرف زدن خسته شده ام و بخاطر همین این مطلب کپی-پیستی بود. ولی دیدم تا حالا یک کلمه حرف حساب در این وبلاگ نزده ام. پس نمی گویم.