چیزی به اسم مسئولیت اجتماعی

«پادشاهی تصمیم می گیره حس مسئولیت پذیری مردمش رو بسنجه. بخاطر همین سنگی رو وسط جاده میذاره و همون نزدیکی ها پنهان میشه تا برخورد مردم با این صحنه رو ببینه. خیلیها با بی تفاوتی نگاهی به سنگ می انداختند و به راهشون ادامه می دادند (چون با وجود سنگ هنوز راه برای عبور و مرور باز بود) پس از مدتی پیرمرد فقیری که با الاغش از اونجا رد می شد با زحمت فراوان سنگ رو از وسط جاده کنار گذاشت و کیسه ای از سکه های طلا در زیر سنگ پیدا کرد. با خوشحالی سکه ها رو برداشت و به راهش ادامه داد.»

یادمون باشه که:

– همه ما در برابر اتفاقاتی که اطرافمون می افته مسئولیم، پس با بی تفاوتی از کنارشون نگذریم.

– وقتی در یک جامعه زتدگی می کنیم، نباید همیشه دنبال انجام کارهایی باشیم که منفعت شخصی دارن.

– وقتی کارمون راه افتاد نسبت به بقیه بی تفاوت نباشیم.

******

این حکایت رو دوست خوبم مصطفی برام تعریف کرد، وقتی که داشتم براش می گفتم چطور میشه تو نظر سنجی وبلاگی که روزانه حدود 40 تا بازدید کننده داره (و تقریبا بازدیدکننده ها همه غیر تکراری هستن) در طول هشت ماه فقط 60 نفر شرکت می کنن؟

خنده و گریه

مرد دانایی برای جمعی سخنرانی میکرد و جوکی برای حضار تعریف کرد.
همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان جوک را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجدد جوک را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن جوک نخندید.
او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به
جوکی یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد
مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

+

بهشت و جهنم

روزی یک مرد با خداوند مکالمه ای داشت: «خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟»

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف غذا بود، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر و مریض بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف غذا ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: «تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است»، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف غذا روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد گفت: «خداوندا نمی فهمم؟!»، خداوند پاسخ داد: «ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!»

دعایی که حضرت زهرا (س) به سلمان آموخت

«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، بسم‌الله النور، بسم‌الله نور النور، بسم‌الله
نور علی نور، بسم الله الذی هو مدبر الامور، بسم الله الذی خلق النور من
النور، الحمد الله الذی خلق النور من النور، و انزل النور علی الطور، فی
کتاب مسطور، فی رق منشور، بقدر مقدور، علی نبی محبور، الحمدالله الذی هو
بالعز مذکور، و بالفخر مشهور، و علی السراء و الضراء مشکور: و صلی الله علی
سیدنا محمد و آله الطاهرین».

بنام خداوند رحیم و مهربان، بنام خداوند نور، بنام خداوند نور در نور، بنام
خداوند نور بر نور، بنام خداوندی که به دست اوست تدبیر همه امور، بنام
خداوندی که خلق فرمود نور را از نور و سپاس خداوندی را که خلق فرمود نور را
از نور و نازل کرد نور را بر کوه طور، در نوشته‌ای دارای سطور، در
صحیفه‌ای گسترده به اندازه مقدور برای پیغمبر امین و نیکوکار و محبور! سپاس
خدایی را که به عزت در بین بندگانش یاد می‌شود و به فخر و عظمت مشهور است
و در نهان و آشکار شکر و سپاس او می‌شود! خداوند برمحمد و آل محمد درود
بفرستد»! [مکارم الاخلاق ص۴۱۸؛ دلائل الامامة ص ۲۸؛ بحارالانوار ج۹۲ ص ۲۷]

از کتاب صحیفه فاطمیه (+)