دیکته

برادرزاده‎م امروز اومده بود خونه‎‎ی ما که بهش دیکته بگیم. برای 2 صفحه دیکته چهار نفرو درگیر خودش کرده بود، اصن یه وضی.

یادمه غیر از کلاس اول ابتدایی، وقتی به ما می‎گفتن به یکی بگید بهتون دیکته بگه، خودمون از روی کتاب کپی می‎کردیم و برای رد گم کردن یکی دو تا هم غلط می‎نوشتیم. بعد به مادرمون می‎گفتیم نمره‎ی 18 بده مثلا :). کلا بچه های خودکفایی بودیم تو همه‎ی عرصه‎ها.

 

دیکته

یه نفر هم تعریف می کرد از سال اول مدرسه ش، می گفت اولین باری که معلم بهشون دیکته میگه، این همینطور می نویسه تا میرسه به آخر برگه. بعد نمیدونسته باید چکار کنه. به معلمشون میگه «خانم اجازه، صفحه ما تموم شد. حالا چکار کنم؟» معلمشون هم جواب میده: «خب دفترت رو ورق بزن دوباره از اول صفحه شروع کن به نوشتن.» همین موقع چند نفر دیگه هم که همین مشکل براشون پیش اومده بوده همین سئوال رو از معلم می پرسن و اون هم بهشون میگه که خب شما هم برید صفحه بعد بنویسید.

مداد تراش

مداد تراش

فردا روز اول مدرسه برای کلاس اولی هاست. برادرزاده م هم فردا میره مدرسه. ذوق و شوقی که داداشم داره خود بچه نداره! یه مداد تراش رومیزی داشتیم که دیگه به کار ما نمیومد. داداشم امروز اومد بردش که مدادای کلاس اولی رو بتراشه.

یادم اومد کلاس اول که بودم یه مداد تراش رومیزی نارنجی داشتیم که خیلی خوشم میومد ازش. یه بارم می خواستم نوک مداد رو به اندازه طولش تیز کنم یه مداد کامل رو هی تراشیدم تا اینکه کوچیک شد. بعد فهمیدم عجب غلطی کردم!