من دیگه هیچوقت پیدا نمیشم!

من هیچوقت از گم شدن نترسیدم، من از پیدا نشدن میترسم! بچه که بودم، برای اینکه بفهمم کیا دوستم دارن میرفتم یه گوشه قایم میشدم و صدام در نمیومد؛ انقدر اونجا می‌موندم تا که خسته میشدم و خودم از پناهگاهم بیرون میومدم! اینکه کسی دنبالم نگشته بود خیلی سخت بود، اما اینکه حتی کسی متوجه نبودنم نشده بود، بیشتر عذابم می‌داد.

هنوزم که هنوزه هر چند وقت یه بار، همه چیو میذارم و میرم، هنوزم امید دارم به اینکه بالاخره یه نفر پیدا میشه که نبود من به چشمش بیاد و بخواد که منو پیدا کنه ولی… این روزها دیگه نمیرم یه گوشه قایم بشم تا کسی بیاد و پیدام کنه؛ آخه کسی که دور خودش دیوار میکشه منتظره یه نفره تا بیاد و این دیوارها رو بشکنه و نجاتش بده اما من از منتظر بودن خسته‌ام، من میون یه عالم آدم که هیچکدوم منو نمیشناسن، نشسته‌م و میخندم و حرف میزنم و تنهام. من خیلی وقته گم شدم، من دیگه هیچوقت پیدا نمیشم!

مانلی آوین

حرف بزن

یه وقتایی نیاز داری با یکی حرف بزنی، نه موضوع حرفات برات مهمه و نه آدمش، فقط دوست داری یه نفر حرفات رو بشنوه، وقتی هم که کسی رو پیدا نمیکنی حرفات میش نوشته هایی که جاشون توی دفتر خاطراته. از همون دفتر خاطره هایی که یه کلمه عبور روش میذاری تا فقط خودت بعدا بخونیش.

امیدوارم بعدها که این نوشته های رمز دار خاطرات رو میخونم حس و حالم بهتر از الان باشه